محسن چاوشي :: يكشنبه 16/11/1384 ساعت 3:8 صبح
تو شعراي سپيد من جايي نمونده واسه تو
سياهي و در به دري از روزگار من برو
برو ديگه دوس ندارم يه لحظه پيشم بموني
ديگه نميخوام تو گوشم شعراي غمگين بخوني
دنياي من روشنه و تو دشمن روشنيا
خورشيد من داره مياد بي سرو پاي روسيا
ميخوام روزاي خوب من شكنجه جونت بشه
سپيدياي من تو رو تا مرز مردن بكشه
سياهيو در به دري غصه نا تموم من
چه قد بايد گريه كنم از منو گريه دل بكن
دختر ماه و مهر من اومده و پشت دره
اونم دلش ميخواد غمو از روزگارم ببره
تقديم به همه شماها كه ……
شعري از امير ارجيني بود يكي از دوستاني كه هيچ وقت تنهام نذاشت
و هميشه و در همه حال حمايتم كرد
با اينكه خيلي از كارهاي با ارزشش
از دست رفت اما تنها كسي بود كه منو سرزنش نكرد
بچه ها خيلي از كارهايي كه از من شنيديد
شعراي امير بود
حسين صفا و امير ارجيني دو دوستي كه هميشه
كمكم كردن …بدون هيچ چشم داشتي
اين دو هر كدام براي خودشون يه اقيانوسن
با آنها بودن لذت بخش اما سخت
چرا سخت؟
اينو ميذارم به عهده خودتون
اين آدرس وبلاگ حسين هستش
http://www.hossinsafa.parsiblog.com/
اينم آدرس وبلاگ امير
http://www.amirarjeini.parsiblog.com/
يا علي